تبليغاتX
نوش زمين - عاشقانه ام

زن خواست كه در مرد فرو برود.

مرد كه روي تخت خوابيد، زن موهايش را نوازش كرد و نصف بيشتر موهاي خودش را روي سينه سترگ مرد پاشيد. با هم گفتند "واي ما چقدر خوشبختيم". مرد بوسه‌هاي طولاني بر لبهاي گوشتي زن زد و عشقبازي طولاني تري... زن جفت چشم‌هاي سياهش را در مرد جا كرد و آرام گرفت. چشمان مرد برق افتاد و احساس سنگيني كرد. نفهميد چرا. اما احساس عشق پرش كرد.

 فرداي آن روز، هر دو با هم كوه رفتند. سرد بود. زن عاشقانه‌ترين كار زندگيش را كه فقط متعلق به عشقش بود را انجام داد. آب دماغش را روي شانه‌هاي مرد مالاند و خشكاند. مرد پيشاني‌اش را بوسيد و گفت: الهي فدات شم. بعد شانه‌هاي زن رافشرد. زن شانه‌هايش را در مرد فرو برد.

 شب كه شد، زن گفت: بيا بچه‌دار شيم. مرد گفت: هميشه يكي از دو طرف بايد عاقل تر باشه. تو خودت كوچولوي مني. زن گفت: حرفت اينجاي دلم موند. مرد گفت: قربون اونجاي دلت بشم. زن دلش را در مرد فرو برد.

 چند روز بعد، توي خيابان زن از مرد پرسيد: منو بيشتر دوست داري يا آسمون و زمين و دريا و گذشته و آينده و خلاصه همه چيز رو؟ مرد گفت: معلومه كه تو رو عزيزم، تو رو... زن گفت پس حالا بدو دنبال وروجكت. و دويدند. زن جفت پا در مرد فرو رفته بود. ديگر هيچ چيز از زن نمانده بود. تمام زن در مرد فرو رفته بود.

 چشمان مرد برق مي‌زد هم‌چنان. زن در مرد بود. آرام و خوشبخت. اما مرد كه او را نمي‌ديد دل‌تنگ بود و بغض داشت. در خانه نشسته بود و جاي خالي وروجكش را توي تار و پود خانه حس مي‌كرد. به خودش آمد و گفت كه بايد بزنم بيرون.

 يك روز آفتابي كه از در خانه بيرون آمد زنی با چشم‌هايي كه اصلا برق نداشت؛ از يك در سبز پيچك زده، زد بيرون. پيچك خانه‌اش به مرد گير كرد. چشم‌هاي مرد برق مي‌زد. بغض نداشت. دلش هم اصلا تنگ نبود.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 14:42  توسط مونا |