![]() |
![]() |
|
|
تو يار غارم بودي يا آن آواي مهر پيچيده در اندوهناكيم. سرگشتگيهايم در دلهره اي گم شد كه تويش ساختي. بناي از دست دادنت ره ميسپرد تا سحرگاه خاموش خانهات. با آن رفتگر نارنجي كه جاروكشان مرا به بنبستت ميكشاند. شبهاي آتش بازي و عشق بازي و مست بازي و بازي و بازي. هرم گرم تنفست بر نازكاي من. آي قله هاي يوشم! ميخواهم سر ز خاك بركنم. برف ها را ايستادني بايد بر من نااستوار بيجنبش. به زوالي نارس رسيدهام كه از من نيست. تو كجاهاي دوار اين زميني؟ نگران سردي آن زيرها نيستم ديگر. اشكهايم را ريختهام. دست هايم با تو لرزيد تا آنگونه كه تويي چون خاك شد. نبضي نيست. سال هاي سبزت به رهايي بر من ميخندد. من كجا و آن كوچك شاعرت كجا. من كجا و آن دخترك موخرگوش بوي كاجت كجا. هيچ كس ديگر تا هيچ كجا يارايم نميدهد. هيچ كس به طفلك ساده ام آغوش نميدهد. به مكيدن جوششي نيستم. خاموش خاموشم. مرا رودي ننوشيد تا توبه ام دهد. از شانه هاي كسي آب نمينوشم. ديگر نه اوجم نه شب. راستي بهمن ميكشي يا پنجاه و هفت. پنجاه و هفت و بهمن را يكجا بالا آورده ام، با تماميت قلبم. تو يار غارم نبودي هم. هرآنكه نه يار من است، بار من است. |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهاردهم مهر 1385ساعت 22:5 توسط مونا |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
مرا در صدف عشقت پنهان کن
و در به رویم استوار ببند تا کبوتر آشتی را نبینم که گلوله ای خونین با خود آورده است |
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1387 دی 1387 آبان 1387 دی 1386 مهر 1385 تیر 1385 |
|
RSS
|