![]() |
![]() |
|
|
آن دختر موخرگوش بوي كاجت، اين روزها سرگيجه گرفته است و تهوع. آنچه مي بايدش نيست و سردرگمي مجنون تر از پيشش كرده است. شبها كابوس بيداري دارد و به وقت خورشيد حريص خوابي ديرپا. به تازگي روي مردمكان سياهش كه كمتر بازيگوشند، يك شيشه كار گذاشتند كه حايلش كردند ميان دخترك و دنيايي كه نبايد... همه چيز به فاصله دستي با اوست. حتي دستان نازك خودش و زني كه به تنه مي زند كه تندتر، باور نمي كند. جدا از خود قدم مي زند و حرف مي زند و زار مي زند... همانطور كه يادت هست يا نيست قهقهه مي زند و هيچ از پس هيچ. راستي به يادم ميآوري؟ به خواب وارههايم ماهها بود نيامده بودي. اين خصلت زيرها مگر نيست كه خاك فراموشي است؟ براي من بايد مي آورد يا تو؟ چه تلخ... نحيف شده بودي و ريشهاي فيدلي رنگ باخته بود. بوي اوشنوها همان... هر بار مي آيي با من ميخوابي. بزرگوارانه و نه برابر. اين بار من بزرگ بودم مرا نشناختي. هنوز نگاهت زنده و جاندار چون گياهي نورس در دلم ميرويد. تو سر طناب را رهاييدي. من آويزان زمين و هواي تو ميان آتش بازي كودكانهات. دستهاي كشيدهاي كه شعلهها را تاب ميداد تا روزهاي نبودن از قامتي بلند، بلند، بلند و صدايي كه از آرامش تهي ميشد و تهي كرد مرا. رسم زمانه با بوي كاجي است كه از ياد برده است ماندنش را.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 11:20 توسط مونا |
|
|
عرقناك پيشانيت چسبيده بر فاصله تب دار سينههام و تپ تپ دردناك قلبي كه ياراي ماندن خونبارش نيست، ديگر و چشما ن تو با هزار سلول سالم خوشبخت بر پريده رنگ اندامم من در خیال چای و سیگار دردمشترکم سر به بالا نكش اين بالاها، شب گرفته بيطراوت و مأيوسي است كه آبهاي ساكن را بهار ميدهد.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 11:18 توسط مونا |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
مرا در صدف عشقت پنهان کن
و در به رویم استوار ببند تا کبوتر آشتی را نبینم که گلوله ای خونین با خود آورده است |
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1387 دی 1387 آبان 1387 دی 1386 مهر 1385 تیر 1385 |
|
RSS
|