![]() |
![]() |
|
|
گاهي فكر ميكنم شايد من يه روزي، يه جايي از كابل، يه چيزي كنار يه كوهي كه يه دشت پر از گلهاي سرخ روبهروشه، جا گذاشتم. آن روز يه چيزي مث يه روبان زرد از يه طرف موهاي خرگوشيم از شونههام سُر خورده و گير يه گلبرگ شده و من نفهميدم. يه آهنگ افغاني با يه ساز افغان از دورهاي كابل داشته تو هوا موج ميزده. من يه دامن چيندار پوشيده بودم و هي دور سبزهها ميچرخيدم و فكر ميكردم اگه تندتر باد بهم بخوره و چرخ بزنم، حتما چين دامنم بيشتر پف ميكنه. اون روز هنوز كتاب بادبادكباز* نوشته نشده بود و قرار نبود هم نوشته بشه. بوي نوروز كابل ميآمد و من كه چرتكه ميانداختم براي عيديها و بوي بازارهاي روشن...
گاهي فكر ميكنم شايد يه روزي دختر كوچولوي مهاتما گاندي بودم. صبحها با صداي ريسيدن نخ بابا گاندي از خواب بيدار ميشدم و صورت نشسته ميرفتم كنارش، عينك گردشو ها ميكردم، بعد با گوشه لباسم پاكش ميكردم. بعضي لكههاي عينكش هيچوقت با هيچ هايي نميرفت و من نگران بودم كه نكنه يه چيزهايي رو نبينه. هر جور حساب كني عينك گِرد مث يه جفت چشم گِرد است. بابا گاندي منو از اول با خودش همه جا ميبرد. تو كنفرانسهايي كه شركت ميكرد. تو سخنرانيهاش... من گوشه عصاي چوبيشو سفت ميچسبيدم تا نكنه تو شلوغيها گم و گور بشم و او مجبور باشه كل يه هند به اين بزرگي رو با بُزش دنبالم بگرده. من حتي تو جنگ نمك هم همراهش بودم. گاهي هم روي كولِش. بعد از آزادي هند هم گاهي روي متكاي بزرگش لم ميدادم و ميديدم كه چطور نامه مينويسه يا نخ ميريسه. فكر كنم صبح اون روزي كه بابا گاندي رو كشتن، يادم رفته بود خوب خوب روي عينكش ها كنم. چون كابوس رفتن و نبودنش تو يه چشم به هم زدن راست راستي شد و بابا گاندي ديگه هيچوقت هيچجا رو نديد...
گاهي فكر ميكنم كه كاش مجتبي در سالهاي سبز كابل به دنيا ميآمد. هيچوقت مهاجرت نميكرد تا مجبور نباشه براي خرج زندگي از هشت سالگي تو كوچه و خيابانهاي تهران كار كنه. مجبور نباشه تو پانزده سالگي ازدواج كنه و تو هفده سالگي خودشو دار بزنه. اي كاش بابا گاندي ميرسيد و بدهي كودكيهاي فراموششده مجتبي رو از روزگار ميگرفت و يه لبخند به پهناي بچگيكردن بهش هديه ميداد.
كاش دنيا بدون مرز بود. همه جا وطن بود و همه با هم برابر بوديم و تو سرما دستهاي همديگرو گرم ميكرديم. هيچكس هم هيچكس ديگه رو به هيچ دليلي نميكُشت. آنوقت ديگه من اشكدار مجتبي نبودم كه سال پيش تآتر آزادي افغانستان از جنگ و دشمني را برامون بازي كرد.
*بادبادك باز: رماني از خالد حسيني
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 23:51 توسط مونا |
|
|
زن خواست كه در مرد فرو برود. مرد كه روي تخت خوابيد، زن موهايش را نوازش كرد و نصف بيشتر موهاي خودش را روي سينه سترگ مرد پاشيد. با هم گفتند "واي ما چقدر خوشبختيم". مرد بوسههاي طولاني بر لبهاي گوشتي زن زد و عشقبازي طولاني تري... زن جفت چشمهاي سياهش را در مرد جا كرد و آرام گرفت. چشمان مرد برق افتاد و احساس سنگيني كرد. نفهميد چرا. اما احساس عشق پرش كرد. فرداي آن روز، هر دو با هم كوه رفتند. سرد بود. زن عاشقانهترين كار زندگيش را كه فقط متعلق به عشقش بود را انجام داد. آب دماغش را روي شانههاي مرد مالاند و خشكاند. مرد پيشانياش را بوسيد و گفت: الهي فدات شم. بعد شانههاي زن رافشرد. زن شانههايش را در مرد فرو برد. شب كه شد، زن گفت: بيا بچهدار شيم. مرد گفت: هميشه يكي از دو طرف بايد عاقل تر باشه. تو خودت كوچولوي مني. زن گفت: حرفت اينجاي دلم موند. مرد گفت: قربون اونجاي دلت بشم. زن دلش را در مرد فرو برد. چند روز بعد، توي خيابان زن از مرد پرسيد: منو بيشتر دوست داري يا آسمون و زمين و دريا و گذشته و آينده و خلاصه همه چيز رو؟ مرد گفت: معلومه كه تو رو عزيزم، تو رو... زن گفت پس حالا بدو دنبال وروجكت. و دويدند. زن جفت پا در مرد فرو رفته بود. ديگر هيچ چيز از زن نمانده بود. تمام زن در مرد فرو رفته بود. چشمان مرد برق ميزد همچنان. زن در مرد بود. آرام و خوشبخت. اما مرد كه او را نميديد دلتنگ بود و بغض داشت. در خانه نشسته بود و جاي خالي وروجكش را توي تار و پود خانه حس ميكرد. به خودش آمد و گفت كه بايد بزنم بيرون. يك روز آفتابي كه از در خانه بيرون آمد زنی با چشمهايي كه اصلا برق نداشت؛ از يك در سبز پيچك زده، زد بيرون. پيچك خانهاش به مرد گير كرد. چشمهاي مرد برق ميزد. بغض نداشت. دلش هم اصلا تنگ نبود.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 14:42 توسط مونا |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
مرا در صدف عشقت پنهان کن
و در به رویم استوار ببند تا کبوتر آشتی را نبینم که گلوله ای خونین با خود آورده است |
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1387 دی 1387 آبان 1387 دی 1386 مهر 1385 تیر 1385 |
|
RSS
|