تبليغاتX
نوش زمين

چشمانت را آهسته مي‌مالي. باز نمي‌شوند. نيمه‌نيمه سقف را نگاه مي‌كني و به پهلوي راستت به سمت من نيم‌چرخي مي‌زني. مدت‌هاست داري فيلم بازي مي‌كني. نگاهم كرده و نكرده لب‌خند تحويلم مي‌دهي. مي‌فهمم. مي‌شناسمت. اصلا به چيز ديگري فكر مي‌كني.برنامه‌هايت را مرور مي‌كني. عادت همه‌جورش گه است. عادت كردي به تحويل اين لب‌خند احمقانه هر صبحت. گاهي هم انگشتت را روي لب‌هايم آهسته مي‌خشكاني. آن‌روزها مي‌دانم مي‌خواهي خيانت كني. از نفست بو مي‌كشم. بوي زن‌هاي سفيد و سبزه. لپ‌دار و بي‌لپ. لب‌دار و لب قيطوني. اه.اه.اه

شب كه برمي‌گردي روي تخت ازت متنفرم. تكان خوردن لاله‌هاي بيني‌ات را مي‌شمرم و چقدر خوب مي‌شد اگر همان موقع ديگر لاله‌ها تكان نمي‌خورد. اگر ديگر بويي نمي‌آمد.

بلند مي‌شوي. سرپا مي‌شاشي و تندتند مسواك مي‌زني. حمام مي‌روي. بعد اصلاح مي‌كني. بعد ادكلن مي‌زني. براي كي اين كارها را مي‌كني. براي كي. چرا ادكلنت را عوض كردي. چرا به خاطراتم توهين مي‌کني. براي چي ديگر لباس چهارخانه نمي‌پوشي. چرا همه‌اش در حال هاشور زدن مني. هاشورم مي‌زني. هاشور مي‌خورم. من كه ديگر چيزي نمي‌خورم. مدت‌هاست. اصلا غلط مي‌كني كسي را براي شام خوردن به اين خانه دعوت كني. غلط مي‌كني. من ديوانه نيستم. تو من را ديوانه مي‌كني. به هيچ قرص اعصابي نياز ندارم. مشروب نمي‌خورم. سيگار نمي‌كشم. شعر نمي‌گويم. ولي تو غلط مي‌كني با كسي شام بخوري.

مي‌روي. برو. برو. شب چه ساعتي برمي‌گردي. آره به من مربوطه. من چي؟ چه نقشي را برايت بازي مي‌كنم. نه برنگرد. چيزي بهم نگو. نه نگو. اين‌طوري نگاهم نكن. اين‌طوري هم با من حرف نزن. گوشم از حرف‌هاي احمقانه عاشقانه‌ات كه همه‌اش فعل گذشته دارد پر است. به من دست نزن. عوضي به من دست نزن. اين چه حرف‌هايي است داري مي‌زني. خجالت نمي‌كشي. از خاطراتمون خجالت بكش. از عاشقانه‌هامون. من هنوز بهت وفادارم. هنوز منتظر بوسه‌هاي توي كثافتم. واي كه تو چقدر وقيحي. به‌همين سادگي مي‌گويي كه داري ازدواج مي‌كني؟ دوباره. ازش برايم تعريف نكن. حالم ازش به‌هم مي‌خورد. از تو. از اين ميز خاك گرفته كه هميشه آرنجت را يك‌وري مي‌گذاري رويش. يادت است چقدر از اين يك‌وري‌هايت لذت مي‌بردم. قند توي دلم آب مي‌كردند با يك‌وري خنديدنت. يك‌وري چشم‌غره رفتنت.

من از اين‌جا خسته‌ام. تو از اين خانه پايت را بگذاري بيرون خودم را نابود مي‌كنم. از نقشم دلم به‌‌هم مي‌خورد. نمي‌توانم تقسيمت كنم. ادعايي ندارم كه. انحصارطلبم. تو انحصار مني. طلب من از هاچه ديگر ندارم. ولي تو نيستي. تو توي بازي نيامدي. از اول نيامدي.

اين شيشه جلوي چشم‌هايم را گرفته. اين خاك روي شيشه. چرا به من اهميت نمي‌دهي. فقط جاي انگشتت روي شيشه تميز است. آن هم روي لبم. از اين ميز كلافه‌ام. تا صبح كنار تخت نگاهت مي‌كنم. كنار اين شمع كه بوي گند مي‌دهد و هربار كه دلت هوايم را مي‌كند روشنش مي‌كني. نمي‌فهمي. هيچ‌وقت نمي‌فهمي گرمايش از روي اين شيشه آزارم مي‌دهد.

كاش دوباره خاكم كني. دوباره تماميتم را خاك كن. ديگر سوت پايان بازي است. خودم مي‌خواهم خاكم كني. وقتش است. تحملش را ندارم....

+ نوشته شده در  جمعه دوم تیر 1385ساعت 23:49  توسط مونا |